محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5406

تاريخ الطبرى ( فارسي )

خبر را با وى بگفت ، مأمون به مرو بازگشت و وارد دار الاماره شد ، كه خانهء ابو مسلم بوده بود و خبر مرگ رشيد را بر منبر بگفت و جامهء خويش را بدريد و بگفت تا چيزى به كسان دادند و براى محمد و هم براى خويشتن بيعت گرفت و سپاهيان را مقررى بيست و دو ماهه داد . گويد : كسانى از سرداران و سپاهيان و فرزندان هارون كه نامه هاى محمد به آنها رسيده بود وقتى در طوس نامه هاى وى را خواندند دربارهء پيوستن به محمد مشورت كردند ، فضل بن ربيع گفت : « من شاه حاضر را به خاطر ديگرى كه معلوم نيست كارش چه خواهد شد رها نمىكنم . » و كسان را دستور رحيل داد كه چنان كردند ، از آن رو كه مىخواستند در بغداد به خانه و كسان خود برسند و پيمانهايى را كه مأمون از آنها گرفته بود رها كردند . گويد : وقتى خبر اين كارشان در مرو به مأمون رسيد كسانى ( 371 از سرداران پدرش را كه با وى بودند فراهم آورد كه عبد الله بن مالك و يحيى بن معاذ و شبيب ابن حميد قحطبى و علاء وابستهء هارون و عباس بن مسيب سالار نگهبانان مأمون و ايوب بن ابى سمير كه دبير وى بود از آن جمله بودند . از مردم خاندانش نيز عبد الرحمان بن عبد الملك همراه وى بود با ذو الرياستين كه او را از همه كسان گرانقدرتر و به خويشتن نزديكتر مىدانست . با سران قوم مشورت كرد و خبر را با آنها بگفت . به دو گفتند با دويست سوار نخبه بدانها برسد و بازشان گرداند ، گروهى براى اين كار نام برده شدند ، ذو الرياستين به نزد وى در آمد و گفت : « اگر چنان كنى كه گفته‌اند ، اين گروه را هديهء محمد كرده اى . راى درست اين است كه نامه اى به آنها بنويسى و يكى را بفرستى و بيعت را به يادشان آرى و وفا بدان را از ايشان بخواهى و از پيمان شكنى و عواقب آن در كار دنيا و دين بيمشان دهى » . ذو الرياستين گويد : گفتمش كه : « نامه و فرستادگان تو نايبان تواند كه وضع قوم را كشف مىكنى ، سهل بن صاعد را ( وى پيشكار مأمون بود ) مىفرستى ، وى